X
تبلیغات
سفر ماندگار
 

شوهرش خونه را كرده جهنم!

پاتو كه میذاری تو راهروهای پیچ در پیچ و پر ازدحام دادگاه،فقط كافیه سرتو بچرخونی و چشاتو خوب باز كنی "اون وقته  كه همه جورشو می تونی ببینی" سارق،معتاد،قاتل،كلاهبرداری و گرفتاران اختلافات خانوادگی،و...البته نمیدونم اون از كدومشون می تونست باشه ولی نگاه بی قرار و كبودش كه اشكای خشكیده  و پلكای متورم روی اون خودنمایی می كرد حكایت از روزگار بدی داشت كه برای او رقم خورده بود.

 

از دستای بخیه خورده و صورت رنگ پریده و چشای پف كرده بینی شكسته اش كه تنفس رو براش مشكل كرده بود تقریبا خیلی چیزها رو می تونستی حدس بزنی. اما تصمیم گرفتم همه چی رو از خودش بشنوم.می گفت:دیگه به ته خط رسیده،خسته شده،از بدرفتاری و زورگویی و خشونت و فحاشی و بد دهنی كه كار همیشگی پدر خانواده شده جونش به لبش رسیده بود.می گفت شوهرش وقتی عصبانی میشه دهنش چاك و بست نداره!هرچی بد و بیراه بلده نثارش می كنه!نمی دونم شاید اون برعكس تموم زنای دیگه اس.

 

وقتی شوهرش میاد خونه چهار ستون تنش می لرزه.

 

حالا میگه بعد از چند سال تحمل،كه حتی رنگ یه روز زندگی خوش و بی دغدغه رو ندیده،اومده دادگاه تا از همسرش شكایت كنه،

 

اومده جدا شه با یه طفل معصوم یه ساله و یه نوجوون دوازده ساله.وقتی ریشه اصلی بروز درگیریها و تنشهای او رو پرسیدم تازه فهمیدم كه قضیه از جای دیگه ای آب می خوره و ما خبر نداریم.

 

دیدم همسرش یه كارمند زحمت كش دولته كه تازه با اضافه كاری ماهی 300 تومان بیشتر گیرش نمی آد و این در شرایطی است كه با صرف نظر از مخارج روزمره زندگی باید با همین مقدار پول اجاره بهای یه خونه كوچیك با چند میلیون پیش رو هم بپردازه.البته بگذریم كه تازگی ها با هر بدبختی و قرض و قوله كه بود یه ماشین قسطی جور كرده بود تا مسافركشی هم تجربه كنه كه...كه فهمید از رو بدشانسیش دیگه این یه كار و هم نمی تونه انجام بده.

 

حالا الحق و الانصاف،این وسط كی قراره جواب بده؟كی مقصره؟كی باید پاسخگو باشه؟چرا باید چند شغله بودن یه آدم اونقدر فشار روحی و عصبی بهش وارد كنه كه بخواد بی هیچ دلیل قانع كننده ای مسیر زندگی 2تا آدم رو كه متاسفانه قراره بازمانده اصلی این این داستان بشن اینجوری تعیین كنه...

 

انصافا امروزه عامل بدبختی و از هم پاشیدن یه خونواده نمی تونه دلایلی مهمتر از تفاهم داشته باشه؟آیا دولت نباید راه حلی برای كاهش هزینه ها و مخارج زندگی پیدا كنه؟من نمیدونم چرا یه آدم به خاطر كمی درآمد باید چند شغله بودن رو هم تجربه كنه؟   

 

 آیا  چند شغله بودن كارمندا راندمان كار ادارات رو پایین نیاورده؟آیا اصلا مسئولان به این مسئله رسیدگی كرده یا چه می دونم حداقلش فكر كرده؟یعنی هنوز زمانش نرسیده كه به جای دادن شعار عمل كنیم؟مرد عمل بودن خیلی سخته؟ آیا زندگی كردن درخونواده ای مرفه یا حدالمقدور در امان موندن از طلاق و جدایی والدین كه ناشی از عوامل اقتصادیه، حق كودكای معصوم مانمی تونه باشه؟

 

چرا باید درگیری  وتشنج بین والدین امروز به مشكلی لاینحل تبدیل بشه؟كسی هست پاسخگوی سرخوردگی و افسردگی و اضطراب و هزار و یك درد بچه های طلاق باشه؟

                                                                                                                                           فرشته

                                                                               ۱۱/۱۲/۸۶


 

نوشته شده توسط فرشته در چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 18:36 موضوع حقوقی | لینک ثابت


الو سلام منزل خداست؟

الو سلام منزل خداست؟این منم غریبه‌ای كه آشناست...هزار دفعه این شماره را دلم گرفته است...ولی هنوز پشت خط در انتظار یك صداست...شما كه گفته اید پاسخ سلام واجب است...به ما كه می رسد حساب بنده ها جداست؟


 

نوشته شده توسط فرشته در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت 11:12 موضوع عرفانی | لینک ثابت


بيكاري و دردسرهاي يك ادم تحصيلكرده

  ·   امروز كه در گرماي كلافه كننده مرداد ماه براي رو به راه اوردن پيكانك قراضه ام در تعميرگاه جا خوش كرده بودم "ناگهان پس از چندين و چند سال ياد و خاطره بيچارگي و فلك زدگي من بدبخت مادر مرده در سنگيني مخم كه حالا با فكر جور كردن پول وام ماشينم صيقل خورده بود بار ديگر تداعي شد.

·   راستش قضيه مكافات و بدشانسي و بداقبالي من از بركت وجود هر چه كنكورو كلاس كنكور و تست و هر كوفت و زهر ماري كه بويي از اين سه چيز بدهد شروع ميشود  كه اصلا اي كاش با شركت در آزمون كنكور دمم را به تله نميدادم تا حالا بخواهم برايتان روده درازي كنم و سرتان را به درد اورم.

·   يادم مي آيد آن روزها كه هشتمان گرو نهمان بود باباي خدا بيامرزم براي چندرغاز انقدر جلوي كس و ناكس لب و لوچه اش را اويزان كرد كه آخرش سكته كرد و از انجايي كه بينوا به اندازه سر انگشت هم پارتيش كلفت نبودكلي خرج دوا و دكترش شد. از شانس بد هم وقتي باباجان بيچاره از بيمارستان مرخص شد كلي طلبكاربي معرفت  كه پاشنه در خانه مان را از جايش در اورده بودند ريختند سر من و ان بخت برگشته و هر دومان را به باد كتك گرفتند...

·   الحق والانصاف"مردم هم كه مغز خر نخورده بودند وعده هاي دروغين بابا را باور كنند بالاخره آنها  هم كشته و مرده  طلبشان بودند.البته  بنازم قدرت و رحمت خدا را كه بعضي اوقات جوري پول و پله بارانت  ميكند كه انگار كليد همه درهاي خوشبختي را توي جيبت گذاشته اند.

·   بله!آقاجانم يعني باباي خدابيامرز باباي بنده كه در عمر با عزت خود 100تومان ناقابل عيدي هم به خوردمان نداده بود خواب نما شد و عزم مبارك را جزم كرد كه براي اولين بار هم كه شده است دست و بال پسر عزيز دردانه اش را بگيرد هر چند كه اگر سر و ته پولي را كه قرار بود  با ان سورپرايزمان كند به 5 ميليون هم نمي رسيد ولي باز جاي شكرش باقي بود.اما از طالع بدمان هنوز پاي باباي عزيز به خانه نرسيده بود كه پولها به وسيله گرسنگان آفريقا يا به اصطلاح طلبكاران ته كشيد.

·   بعد از اين همه حوادث و فجايع دردناك باباي بهتر از جانم كه به قول ننه جون خاتون بيدي نبود كه با اين بادها بلرزد رفت انقدر كارگري تا پول معلم  سر خانه/كلاس كنكور/قسط موسسات تست زني و پول هزار رقم كتاب تستهاي رنگارنگ من ورپريده را جور كند تا ببيند كه پسر يكي يكدانه اش كه فقط بلد است از صبح خروسخون تا ظلمت شب درس بخواند در آينده چه گلي به سرش مي زند كه شكر خدا توانستم پيش بابا رو سفيد شوم و گل كنكور را به كله كلش بزنم و با رفتن به دانشگاه خرج اين كارگر بينوا را انقدر خفن كنم كه كارش به گدايي جلوي هرچي فك و فاميل بكشد و ابرو وحيثيتمان را ببرد.ولي اين تازه اول ماجراست...هنوز  دو ترم را نگذرانده بودم كه فكر بكري در مخ بابا منفجر شد و با من تماس گرفت و گفت:يافتم.......يافتم..........ومن با كمال خونسردي يافتم كه او چه چيز را يافته است.

·   بله!چشم هر چي آدميزاد كه دارد چرت و پرتهايم را ميخواند بد نبيند كه باباجانم من بيچاره را به زور سر سفره عقد نشاند و در عين واقعيت من را به عقد دخترخاله غرغرويم فريبا درآورد.اما هنوز چشمان بهت زده و مظلومم را كه دريغ از يك قطره اشك بود به خاطر دارم.سپس پدرم با احساس مسئوليت بسياري كه در قبال من مي كرد و با نقشه اي كه از قبل طراحي كرده بود وام ازدواج برايم گرفت  وخرج دانشگاهم را به راحتي پرداخت.اما من درمانده كه ساليان سال است از ليسانسم ميگذرد در به در به دنبال كار ميگردم و هر روز بدتر از ديروزم ميشود.

·   حالا هم فقط ميخواهم از تمام وجود فرياد بزنم كه 8سال و 2ماه است:بيكاري...اخم و تخم هاي فريبا....جيغ ودادهاي چهار تا بچه قد ونيم قد....پول وام پيكانك قراضه ام و باز فريبا كه پا به ماه است بر سنگيني مخم اضافه ميكنند."

 


 

نوشته شده توسط فرشته در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 15:9 موضوع طنز | لینک ثابت


من شرم داشتم نه ترس...

به نام خداي مهر پيشه بخشنده

 

  • من شرم داشتم نه ترس...

 

 

گر عاقبتت به بود از نام خدا بود        يادآر كه دستت همان دست خدا بود

 آن روز را خيلي خوب به خاطر دارم.روزي كه خواستم دوباره بسازم...

 روزي كه ترسيدم...اين ترس و ترعيب بهانه اي شد براي نگاشتن...شايد

 خيلي دير شده بود اما گاهي ديرها چقدر زود مي شوند.

زندگي من به دور از هيچ دغدغه و دل نگراني و استرس"به دور از هياهو

وبدبختي در گشت و گذارهاي مجازي و اينترنتي و هزار و يك جور تفريح و

 هيجان خلاصه مي شد.به گمانم اين قسمت از زندگي ام مرداب و لجنزاري

 بيش نبود و من در آن دست و پا مي زدم و به جاي نفرت از جايگاه خود 

روز به روز شيفته تاريكستان گور خويش مي شدم.

 من بت پرست شده بودم نه يكتا پرست!

 در اين بخش از زندگي ام سعي كردم خدا را نبينم...حلقه بندگي شيطان بر

 گردن اويختم و از قلمرو انسانيت پا به بيرون نهاده و به مرز حيوانيت گام

 نهادم.من چارپايي بودم در لباس انسانيت" ميگويند جان ادمها برايشان

 شيرين است...اما من عاشق كدامين امتياز گناه شده بودم كه شيرينتر از

 جانم بود؟من فقط يك مسلمان اسمي و شناسنامه اي بودم..

 فقط ياد گرفته بودم گاه گداري از روي ريا نماز بخوانم يا صدقه بدهم.

 من نه مشرك بودم نه كافر شايد چيزي پست تر از اين دو...

 آن روز شايد در همان اتوبوس بود كه سنگهايم را با خودم واكندم.

 نميدانم چگونه و از كجا شروع شد؟ اما ناگهان اتوبوس واژگون شد...

 تعارف كه نداريم"هر كسي يك جور مي ميرد.و من نزديك بود از دنيا بروم

 خيلي سريعتر از انچه فكرش را مي كردم...شايد تا كسي به چشم خويش نبيند

 باور نكند اما واقعا لحظه اي باور كردم كه نيستم...چقدر ترسيده بودم...

 مادرم...پدرم...خانواده ام...دانشگاه...كتابهايم و شايد تمام زندگي ام از ديدگانم

 گذشت...من آن زمان هم  خودخواه بودم...دلبسته دنيا و زندگي ام!به خاطر 

 خودم دوست داشتم زندگي كنم"من مي ترسيدم بميرم و عزيزانم مرا به

 مشتي خاك سپرده و رهايم كنند.

 من مي دانستم كه توشه اي ندارم...ترس من از بي توشگي بود نه از تنهايي..

 ترس من از كوله بار سنگين گناهان بود نه از خروارها خاك...ترس من از يك

 عمر بندگي شيطان بود نه از تاريكي گور..من از الحاد و بدكيشي و كژرويهاي

 خويش در دنيا ترس داشتم نه از نابودي خويش...

 من در حقيقت شرم داشتم نه ترس...

 من حواسم را فقط جمع يك دنيا دنيا كرده بودم!من از خدا دور شده بودم يا

خود را دور شده مي ديدم.خدايي كه از رگ گردن به من نزديكتر بود!

 واقعا چه بلايي بزرگتر از گناه...!

 ناخوداگاه به هنگام حادثه ياد ضرب المثل محلي (رامسري)افتادم كه هميشه

 مادربزرگ مي گفت:بي كسان كس خداي...در آن زمان خدا آخرين و تنها

 اميدم بود براي حيات...

 هرگز نگويمت كه بيا دست من بگير         گويم گرفته اي ز عنايت رها مکن

 راستش آن روز كه تنها بازمانده حادثه من بودم از خود پرسيدم چرا خدا را

 در زمان حادثه به ياد آوردم؟چرا او را خواندم؟

 مگر نمي گويند خدا دوستمان است و دوست شريك شاديها و غمهاست؟اما

 خدا تنها شريك غمهايم شده بود نه شريك آسايشم"خدا تنها در دشواريم بود

 نه در خوشحاليم.يعني من نخواسته بودم كه باشد!خدايي كه تنها او لايق

 پرستش و ستايش بود را نديدم و اموالم را بت ساختم و بت پرست شدم!

 من جز غرور و منيت توشه اي نداشتم...

 شنيده بودم انسان جايز الخطاست.اما به دور از هيچ مبالغه و اغراق آيا مني

 كه صد بار توبه كردم و آن را شكستم مرتكب جرم نشده بودم؟

 مگر نه اينكه ميگويند هر آنكه توبه اش را بشكند گويي خداي خويش را

 مسخره كرده است؟واقعا اگر خدا جسم بود و چشم داشت چگونه ميتوانستم

 روزي هزار بار چشم در چشم وي توبه كنم؟

 من در مقابل لطف خدا شرم داشتم...خدايي كه شيطان را به خاطرم راند و اين

 من بودم كه غلام حلقه به گوش شيطان شدم!من غلام چه كسي بودم؟اي واي بر من!

 من شرم داشتم نه ترس...و حالا پس از آن حادثه قسمت جديد زندگي ام راتجربه ميكنم و

 ميسازم "خدا...توكل به خدا...قرب الي ا..."

 اين بار با شوق به مرگ خواهم نگريست نه با خوف!

 *امام رضا(ع) مي فرمايند:هرگاه مردم به گناه تازه اي آلوده شوند خداوند

 آنها را به بلاي تازه اي دچار مي نمايد...

 هر آن كسي كه در اين حلقه نيست زنده به عشق

                                                                                        بر او نمرده به فتواي من نماز كنيد

                                                                                                

 

                              

                                                       فرشته


 

نوشته شده توسط فرشته در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 14:50 موضوع عرفانی | لینک ثابت


طلاق...منفورترین حادثه ها

 

                                                

 مقوله ازدواج و طلاق به خصوص برای قشر جوان جامعه امروزه به یک مشکل بزرگ اجتماعی جوامع و بالاخص کشور ایران  تبدیل شده است.امار نگران کننده طلاق در نمایشگرهای مسئولان ذی ربط و کارشناسان امر حاکی از زنگ خطروشیب صعودی

طلاق در ایران میباشد.البته این مشکل لاینحل نبوده و با برنامه هاوسبک و سیاقهایی که دولت برای این مسئله در نظر میگیرد و با دادان مشاوره های عمومی به مردم حل شدنی خواهد بود.اما باید یاداور شد که عواقب احتمالی جدایی زوجین برای فرزندان اسیبهای روانی و اجتماعی سوئی خواهد گذاشت.این بیامدهای احتمالی رامیتوان چنین برشمرد/

 1/بزهکاری کودکان و نوجوانان و ناسازگاریها و رفتارهای ضد اجتماعی انان2/ فحشا در نتیجه فقر و نااگاهی 3/ اعتیاد4/خشونت و ناسازگاری کودکان و فرار از منزل و ولگردی انان5/افت تحصیلی ویا خودکشی کودکان6/کاهش میل به ازدواج در فرزندان طلاق7/اهمال ومسامحه  والدین در تعلیم و تربیت فرزندان8/فرزندان طلاق اغلب اتکای به نفس بایینی دارند و اینده خوبی را برای خود تصور نمیکنند و اطمینان خود را به ارکان زندگی از دست میدهند.امروزه انچه موجب نگرانیست رواج طلاقهای توافقی وریخته شدن قبح طلاق است.در طلاقهای توافقی زوجین  توافق میکنند که از هم جدا شوند و یا زوجه طلاق بخواهد و در عوض مالی به همسر خود میدهد و این مال ممکن است همان مهریه باشد.اما با وجود متداول شدن طلاق هنوز هم این بدیده یکی از بحرانهای وحشتناک و منفورترین حوادث زندگی به شمار میرود.                                                                                                                               

طلاق در دین اسلام یکی از امور مغبوض در نزد خدای متعال است.تا جایی که امیرالمومنین علی(ع)میفرماید/ازدواج  کنید ولی طلاق ندهید  زیرا عرش الهی از طلاق به لرزه در میاید.از نظر اسلام این بدیده اخرین داروی ناسازگاری زوجین است که اگر انجام نشود اثار مخربتری همچون خودکشی قتل و یا فساد را به دنبال خواهد داشت.

قاعدتا طلاق و جدایی یا از هم باشیدن یک خانواده میتواند دلایلی ازجمله اقتصاد نابسامان خانواده/عدم تفاهم/اختلاف سطح تحصیلات/مشکلات جسمانی یا روانی زوج یا زوجه/عدم گذشت و تداوم دعواها/تدلیس در نکاح(بنهان کاری/دروغگویی)/اعتیاد یکی از زوجین و غیره را داشته باشد.برخی شواهد حاکی از ان است که قطع بیوند زناشویی گاهی بهتر از تداوم این بیوند است.مطمئنا بزرگ شدن در خانواده ای که همواره زیر رگبار نزاع و کشمکش والدین است اسیب رسانتر و مضراتش وحشتناکتر از بار امدن در خانه ایست که بر اثر طلاق از هم باشیده.

اما در عین حال باید قبح طلاق را به عنوان یکی از غامض ترین امور در جامعه منفور نگه داشت و امری عادی و طبیعی تلقی نکرد.

همانطور که ازدواج سرنوشت سازترین تصمیمی است که فرد در زندگانی خویش میگیرد طلاق نیز مهمترین تصمیمات ادمیست.اما باید دانست که انتهای طلاق اثار زیانباریست و نتیجه ازدواج ارامش و تکامل خواهد بود.

معهذا تا انجا که ممکن است باید تلاش کرد تا از فرو ریختن بایه های بنای خانواده بیشگیری کرد وتا انجا که اراده و توان یاری میدهد در برابر مشکلات زندگی همچون سدی شد که به زانو در نخواهد امد.از اهم مباحثی که در طلاق مورد توجه قرار میگیرد اثار تنش زایی است که بعد از متارکه گریبان گیر زنان میشود.البته باید توجه داشت که امروزه زنان به دلیل استقلال مادی و اقتصادیشان وبه دلیل داشتن مهریه های بالا رعبی از گرفتن طلاق ندارند و در خود میبینند که به ازدواج ناخوشایندشان خاتمه دهند.امار و ارقام نشان میدهد که به طور میانگین سالیانه 60هزار زن در جرگه مطلقه ها قرار میگیرند و این بسیار نگران کننده است.

 حقیقت امر این است که طلاق برای زنان بسیار استرس زاتر و مشکل سازتر است تا مردان.معمولا بعد از متارکه و بس از جدایی از فرزندان به خوبی میتوان شاهد سرخوردگی ویا افسردگی مادرشد. ازدواج مجدد برای یک زن مطلقه در جامعه بسیار سختتر از ازدواج مجدد یک مرد با چنین اوصافیست.چه بسا که نه تنها ازدواج مجدد برای زنان مطلقه کار دشواریست این حادثه شغل و حرفه او را تحت الشعاع قرار میدهد و این به دلیل نگرش منفی و برداشت ناخوشایندیست که اکثریت مردم و عرف جامعه از زنان مطلقه دارند.

بس از طلاق بسیاری از زنان دچار وضعیت نابه سامان اقتصادی میشوند و این ممکن است در شرایطی باشد که تحت الحمایه خانه بدری هم نباشد و این بدیده ممکن است تا به انجا کشیده شود که اسیبهای روانی و یا مخرب اجتماعی و ضد اخلاقی و رفتاری در یک جامعه را به دنبال داشته باشد.

نتیجه چند مصاحبه و گفتگو که با زنان مطلقه داشته ام نشان میدهد که دلایلی که این زنان عنوان میکردند  یا اعتیاد و عدم تفاهم و مشکلات اقتصادی بود یا دلایل اخلاقی و خشونت و عوامل روانی.اما انچه بسیار شایع به نظر میرسید اعتیاد وعدم برداخت نفقه و فقدان امکانات کافی اقتصادی بود.

در هر حال قربانیان اصلی این بدیده ناخوشایند کودکان معصومی هستند که گاها نه تنها از لحاظ مادی وضعیت اسفباری دارند بلکه از لحاظ معنوی دچار اختلالات روانی/سرخوردگی و کمبود عاطفه از جانب والدینشان میگردند.فرزندان طلاق اغتب در برابر طوفانهای جامعه خویش اسیب بذیرتر و در معرض انحرافات  و گرایش به رفتارهای ضد اخلاقیند.کاهش اعتماد به نفس/اختلال در هویت و ارتکاب بزه و اعتیادو...از جمله اثاریست که بازماندگان طلاق را تحت تاثیر قرار میدهد.

امید است که روز به روز شاهد کاهش وقوع طلاق به عنوان منفورترین حادثه در ایران عزیزمان به ویزه استان همیشه سبز مازندران باشیم.   

 

                                                

 


 

نوشته شده توسط فرشته در جمعه سی ام مرداد 1388 ساعت 14:39 موضوع حقوقی | لینک ثابت


با نام او که روزی رسونه

 

 با نام او كه روزي رسونه...

 بار اول که تو دادگاه دیدمش بعدش  هم توی زندون.اون روزم با دلشوره ای ناگفتنی رفتم سراغش تا کوله بار

 گرفتاریهاشو که ته دلش سنگینی کرده بود کمی سبک کنم.به چشماش نگاه که میکردی یه عالمه حرف واسه

 گفتن داشت که بدون هر پرس و جویی میتونستم تا اخرش رو بخونم.

میگفت: مشکلاتش که یکی دو تا نیست..به هر دری هم که میزنه گشایش پیش نمیاد که هیچی کلی گرفتاریهای

جورواجور زندگیش را احاطه کرده بود که دیگه مشکل اول یادش بره.میگفت از کرایه خونه ای که هر ماه

واسه ندادنش بهونه میاره گرفته تا چکی که امروز برگشت خورده و اونو به این حال و روز انداخته غم و

غصه داره.وقتی که حرف از دختر مریضش زد بغض کهنه اش شکست و قطره های اشکش یک ریز جاری

 شد تازه اون موقع بود که فهمیدم بنده خدا راست هم میگه"حالا کی ازاد میشه و برمیگرده بالای سر زن و

بچه اش با خداست.

اون روز وقتی دیدم تا خرخره تو مرداب بدبختیش فرورفته اونقدر دلم گرفت که دوست داشتم هر کاری از

 دستم بر میاد واسش انجام بدم.......دلم گرفت ...به وسعت تموم اون چیزایی که از دست داده بود....به اندازه

 تموم امیدی که چشمای خیس اون مرد به دستای مددرسون مردم و مسئولین بسته.........میگن خدا خودش گفته :

ما همه در برابر هم مسئولیم.(کلکم راع و کلکم مسئول)

 راستش اون روز دلم میخواست همه اونایی که پشت دیوارای بلند  برج های بزرگ میسازن یا تو خونه های یه

 میلیاردی زندگی میکنن یا چه میدونم اونایی که تو زندگی اداری هر کاری میکنن الا حل مشکل و گرفتن دست

و همدردی  واسه یه بارم که شده غریق نجات بشن تا گوشاشون فریاد بی صدای غرق شدن بعضی از ادما رو بشنوه.

 آره این دل وامونده که پر شده از حرف دل دلشکسته ها  میخواست واسه یه بارم که شده بریم تو دادگاهها....

 تو محله های فقیر نشین..... بین خونواده های بی بضاعت "بعدش دستای نیازمند و چشای خیس و دلای خسته

و رنجور و بچه هایی که چشم به در دوختن تا یه روزی پدرشون ازاد بشه و با دست پر بیاد خونه تا دلمون

بخواد پیدا میشه.اون وقته که باید بگردی دنبال کلی دست سخاوتمند و قلب پر از عشق که مثل خورشید بتابه یا

حداقلش واسه همدردی بتپه.

چند وقت پیش تو یکی از کتابها که فکر میکنم اسمش بود(بزهکاری اطفال و نوجوانان)خوندم که فقدان پدر تو

خونواده در درجه اول باعث از بین رفتن تکیه گاه برای فرزندان و در درجه دوم اسیب پزیری اطفال رو از

 لحاظ عاطفی و اجتماعی به دنبال داره.من نمیدونم تو این اوضاع و احوال کی مقصره؟کی جواب میده؟فقط

 میدونم که کلی از بچه های خیابونی که تو خیابونها و پارکها به سر میبرن قربانی این زندگیها میشوند.

 بچه هایی که چون سرپرست و پناهگاهی نداشتن از مهر و محبت کافی محروم شدن یا از لحاظ  مادی اونقدر

 شرایط نابسامانی رو داشتن که خودشون به تنهایی مسیر پر از سنگلاخ زندگی رو سپری کنن.

 ایا حالا بازم این سوال پیش نمیاد که قراره کی پاسخگو باشه؟یا اینکه ایا همه این عوامل و بحرانها دست به

 دست هم ندادن تا کودک دیروز که قرار بود جوونی فرهیخته واسه امروز ما باشه به چنین سرنوشتی دچار

 بشه؟ایا تموم این قتل و غارتها و زورگویی ها و کتک کاری ها و بزهکاری های بعضی از جوونای امروز

 نشات گرفته از درگیریهای عاطفی و اضطراب های عمیق سالهای کودکی یه ادم نمیتونه باشه؟و ایا این درست

 نیست که فقدان تمکن مالی  جدایی اطفال از والدین یا یکی از اونها رو در پی خواهد داشت؟و سوال اخر اینکه

 ایا التهاب و نگرانی و تشویش بچه ها تو خونواده به هنگام جدایی از پدر یا مادر خود تاثیر سویی بر اونها

 نخواهد گذاشت؟سرنوشت اطفال بازیچه دست چه کسانیه؟چه کسی پاسخ میده و راستی نسل بعدی چگونه

 قضاوت میکنه؟

 

 


 

نوشته شده توسط فرشته در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت